اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1423
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
در مهد گفت : انى عبد الله . و نيز حق ثنا كرد بر مصطفى بر عبوديت و گفت : سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ . و نيز گفت : وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ ، اضافت كرد بندگى او را به خود . اگر در هر دو كون سر او به چيزى بازنگرستى ، جز به حق اين اضافت درست نيامدى . پس چون حق او را به خود اضافت كرد به معنى عبوديت پديد كرد كه او بندهء ما است و بندهء غير ما نيست ؛ او را ما به كاريم و او را غير ما به كار نيست . و ببايد دانستن كه بندگى بىملكى است . هركه در مقام عبوديت ملك طلب كند قدم از مقام عبوديت بيرون نهاد ، و هركه قدم از مقام بندگى بيرون نهاد حق را بگذاشت ؛ و هركه حق را بگذاشت هيچچيز ندارد . و هركس كه از ملك تبرا كند قدم بر عبوديت استوار كند . و چون قدم بر عبوديت استوار كرد به حق رسيد ، و هركه حق را بيافت همه بيافت . پس به نزديك عام هركه دارد دارد ، و هركه ندارد ندارد ؛ و به نزديك خاص هركه ندارد دارد ؛ و هركه دارد ندارد . اينك تجريد از اعراض دنيا اين است كه ياد كرديم . و از اين لطيفتر هست كه هركس كه مالك است مدبر است و هر كه مملوك است مدبر . از بيم آنكه تا حق ايشان را به ايشان نماند تا به تدبير ملك مشغول گردند ، و از ملك مجرد گشتند تا ايشان مدبر چيزى نباشند ، لكن در تحت تدبير حق باشند . و اين طايفه خود خويشتن را نباشند . و كسى كه او خود را نباشد او را چيز كى باشد ؟ ! و از اين لطيفتر هست ، و آن آنست كه عطا حجاب معطى است ، و هر كه از معطى به عطا برگردد از معطى محجوب ماند از بيم آن تا از حق به غير حق محجوب نگردند ، از همه كون مجرد گشتند . و اين خليل را بود عليه السلام [ 132 ب ] كه گفت : فانهم عدولى ، از هرچه جز حق بود تبرا كرد ، تا چون از غير حق مجرد گشت و فرد حق را گشت تا گفت : الا رب العالمين . و نيز گفت : انى ذاهب الى ربى سيهدين . از غير رب قصد رب كرد ، تا از غير حق مجرد گشت و با حق فرد گشت . و نيز اين مقام مصطفى را بود عليه السلام كه گفت : لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل . « لا يسعنى » مجردى بود و